جرج گفت:خدا چاق و قد کوتاهه.
نیک گفت:نخیرم.لاغر و درازه.
لن گفت:یه ریش سفید بلند داره.
جان گفت:نه.صورتش سه تیغه س.
ویل گفت:سیاه پوسته.باب گفت:سفید پوسته.
رونداروز گفت:دختره.
من خندیدم و عکسی رو که خدا از خودش گرفته و برام فرستاده بود،
به هیچ کدومشون نشون ندادم.
روزی هیزم شکنی در یک شرکت چوب بری دنبال کار می گشت و نهایتا" توانست برای خودش کاری پیدا کند.
حقوق و مزایا و شرایط کار بسیار خوب بود،
به همین خاطر هیزم شکن تصمیم گرفت نهایت سعی خودش را برای خدمت به شرکت به کار گیرد.
ادامه مطلب ...پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .
بالاخره پرسید :
- ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟
پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :
- درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم .
می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .